ژاکوب
هرچی دارم
باید گفت.... حرفهایی را که نمی توان شنید...! حرفهایی را که نه می شود نوشت نه می شود خواند....!!! حرفهایی به وسعت قلب پرستو ... و به سیاهی شب نویسندگان... و به عمق بغض کودک گریه هایم ... و باید رفت.... باید رفت جایی که نمی توان پا گذاشت... . جایی که نمی توان لمس کرد..... جایی که نمی توان وجود داشت.... جایی برای نبودن و ماندن....!!!! باید خواند... باید خواند... قصه ایی را که ننوشته ام... باید خواند.... باید با صدایی به وسعت جیغ سکوت خواند و با گوش های بسته شنید و باید ایستاد بر سر دو راهی آرزو و مرگ و مرگ را بهترین آرزو خواند.. ******************************************************** برای کهکشانی که هیچ گاه سیاه پوش مرگ آرزوهایش نبود!!!! برای اسبی که بغض خموشش نجابت نام نداشت!!!! برای گل هایی که همه آفتاب گردان بودند برای دخترانی که کرکسها مریم وجودشان را به حراج نمیگذاشتند!!!! برای لالایی های مادرانی که به ضجه ها و گریه های شبانه ختم نمیشد!!!! برای اندیشه هایی که تیر گرم جوابش نبود!!!! برای سکوتی سبز که فریاد آرزویش بود... می نویسم... برای اهورای سرزمین مرده ام...!!! برای فصل پنجم زندگی ام... من می نویسم اما ..... تو نخوان...!!! تا اطلاع ثانوی نویسنده ی این وبلاگ بیما ر ...در کل ((خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه!!!!)) من درتابستان به دنيا آمدم درروزهاي عاشقي گرم و سوزان به رنگ شراب
همزاد من بلبل تنهايي بود که در قفسي نغمه سر مي داد نت هاي يک ترانه از ياد رفته را گاهي هنوز هم وقتي ميان بوته هاي ترد علف راه ميروم از پشت يک حصار خيالي آوازهاي آن بلبل کوچک را از دوردست ميشنوم و در قلبم
نت هاي يک ترانه گمگشته درسکوت تکرار ميشوند و این منم دختری تنها در آستانه ی فصلی سرد! و در ابتدای درب هستی آلوده ی زمین! که فصل سرد را باور کرده ام از وقتی... وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود! ودر تمام شهر رگ های نور امیدم را میزدند وقتی که چشم های کودکانه ی عشق مرا با دستان تیره یقانونشان می بستند! وقتی گلبرگهای آرزویم را به دست تازیانه ی باد میدادند! وقتی زندگی من دیگر چیزی جز تیک تاک ساعت مانده به دیوار نبود! دریافتم که باید....باید....باید باید که ایمان آورد به فصل سرد! یک پنجره برای من کافی است یک پنجره برای سکوت...! ...! ...! کسی به فکر گل ها نیست! کسی به فکر ماهی ها نیست! کسی نمی خواهد باور کند... که باغچه دارد میمیرد! وذهن باغچه آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود! حیاط خانه ی ما تنهاست! حوض خانه ی ما خالیست! زندگی تلخ است... ای برادر ....ای دوست... به مرگ چیزی نگوید تا بگریزد...!!! اینک کیست که تاریخ قتل عام گل ها را بر روی ماه بنویسد؟؟؟ فقط من .... من... سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج
نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از
ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می
آفریند.
پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی
دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش
که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و
نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.
او که نامش خداوند است.
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست
هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر
دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!
زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب
می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص
خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت
و خاک نیستم، که انسانم.
پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا
اگر زخمی نباشد، دردی نسیت و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و
اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی
داشت...
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است. زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد. روی این آسمان روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس: زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود زندگی را بخش می کردم... و آن شب این گونه اش توصیف ها کردم: ""خوابگرد قصه های شوم و وحشتناک را مانم. قصه هایی با هزاران کوچه باغ حسرت و هیهات... پیچ و خمهاشان بسی آفات را آیات... سوی بس پسکوچه ها رانده، کاروان روز شب کوچیده،من مانده، با غرور تشنه و مجروح با تواضعهای نا دلخواه نیمی آتش را و نیمی خاک را مانم. روز ها را همچو مشتی برگهای زرد میسپارم زیر پای لحظه های پست، لحظه های مست یا هشیار، از دریغ و ز دروغ انبوه وز تهی سرشار. و شبانم را... همچو چنگی سکه های از رواج افتاده و تیره می کنم پرتاب...! پشت کوه اشک،مستی و فراموشی... غرق در سردی و خاموشی... خوابگرد قصه های بی سرانجامم، قصه هایی با فضای تیره و غمگین، و هوای گند و گرد آلود، کوچه ها بن بست، راه ها مسدود..."" سکوت گریه کرد آن شب سکوت به خانه ام آمد سکوت سرزنشم داد و سر انجام سکوت ساکت ماند... *** اشک چشمانم را پر کرده است ***


.jpg)


آی خورشید

| Design By : Night Skin |

